یک سوال
سلام.
چرا از
وقتی که من دیگه اینجا نمی نویسم آمار بازدید رفته بالا؟؟؟ 
+نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت09:27 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
فعلا...
+نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390 ساعت12:44 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
سرشارم از عشق و جنون

سرشارم از عشق و جنون ، عشقی که انسان پرورد
چون بـــاده ی رنگین قــــدح ، یـــاران و مستــان پرورد
یکـسو دلی پــرورده ام ، کـــــز آتــــــش درد و جـنون
از آب و آتـــش بگـــذرد ، دشت و گلستــــان پـــــرورد
یک سو نــظر بـــر روی آن ، خورشید تابــــان کرده ام
کـــز دوریش ابــــر دلــــم درهـــای غلتــــان پــــــرورد
زیــن عشق عالم گـــیر من مجنون هــویدا شد بسی
تـــــا در زمین عـــاشقی ، صد گنج ویـــــران پــــــرورد
+نوشته شده در سه شنبه 17 آبان 1390 ساعت06:32 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
پیش تو برمی گردم...

محبوب خوب من
من عازم نبردم
گفتی وداع ؟
هرگز...
دشمن وداع آخر خود را
بایست كرده باشد
من از نبرد
پیش تو
برمی گردم...
________________________
خدای من کمکم کن
نمی خواهم دوباره دلتنگ او باشم ...
+نوشته شده در شنبه 30 مهر 1390 ساعت08:10 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
هنوز باور نمی کنم

من هنوز باور نمی کنم
که این درد درست چهل و هشت ساعت دیگر
به پایان خواهد رسید
هر چند می دانم فقط اندک زمانی است
این یکی شدن
و دوباره باید طعم تلخ جدایی را بچشیم
اما باز خدایم را شاکرم
و منتظر سر کشیدن شهد شیرین آغوشت
هستم
دوستت دارم نازنین
+نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت12:07 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
شوق
شوق بازآمدن سوی توام
هست ...
+نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر 1390 ساعت08:24 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
من فقط عاشق توام

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم ، روزایی که با تو
تنهام
کار و بار زندگیمو بزارم برای فردا
عاشق اون لحظه ام که، پشت
پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
________________________________
ღღღعاشقتم عزیزمღღღ
ღღღ از تنهایی خسته مღღღ
+نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر 1390 ساعت02:25 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
اولین و آخرین
خورشید
جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم كه پا جای پای خود می نهیم و غروب می كنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریك دوردست
نگاه ساده فریب كیست كه همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می كشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
حسین پناهی
+نوشته شده در یکشنبه 10 مهر 1390 ساعت08:58 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
...
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شكسته ام
من دلبسته ام
+نوشته شده در یکشنبه 10 مهر 1390 ساعت07:53 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
فقط یک هفته دیگر
دلم برای مهربانی هایت تنگ شده
دلم برای نازنینم گفتن هایت تنگ شده
دلم برای دوستت دارم گفتن هایت تنگ شده
دلم برای آغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش تو تنگ شده
فقط یک هفته دیگر
من که از همین حالا ثانیه ها را می شمارم تو چطور؟؟
نوازش های تو مرا دوباره زنده خواهد کرد
فقط یک هفته دیگر...
________________________________
ღღღدوستت دارم خیـــــــــــلی زیادღღღ
________________________________
+نوشته شده در شنبه 9 مهر 1390 ساعت11:31 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
من دلبسته تو هستم

خسته
شكسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
از این فریاد
تا آن فریاد
سكوتی نشسته
در خاموشی
نشسته ام
خسته ام
درهم شكسته
ام
من دلبسته
ام
احمد شاملو
_________________________________
نازنین من از امروز تــــــا ابد
روزی هزار بار فریاد خواهم زد عاشقانه دوستت دارم . . .
+نوشته شده در شنبه 9 مهر 1390 ساعت12:30 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
دیدار

لحظه دیدار
نزدیك است.
باز من
دیوانه ام، مستم.
باز می لرزد،
دلم، دستم.
باز گویی در
جهان دیگری هستم.
های! نپریشی
صفای زلفم را، دست!
آبرویم را
نریزی، دل!
- ای نخورده
مست -
لحظه دیدار
نزدیك است
+نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت10:57 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
خواهم آمد
از این شهر کوچ خواهم کرد
من مال اینجا نیستم
اینجا نمی توانم نفس بکشم
همه چیز و همه کس اینجا غریبه اند
به دیار تو خواهم آمد
خواهم آمد و تو را گرم در آغوش خواهم گرفت
و در هوای تو زندگی خواهم کرد
+نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت10:46 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
جای خالی تو

به هیچ کس اجازه نمی دهم جای تو بنشیند
تو که نیستی جایت خالی است
***
این روزها به این فکر می کنم
با چه بهانه ای جای تو را تا ابــــد خالی نگه دارم...
+نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390 ساعت06:17 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
قضاوت

قبل از اینکه بخواهی در مورد من قضاوت کنی
و من را نصیحت کنی
در راه من قدم بزن
ازخیابان ها،کوه ها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی بریز که من ریختم
دردها و خوشی های مرا تجربه کن
سال هایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگ هایی بلغز که من لغزیدم
آنطور که من شکستم بشکن
دوباره ودوباره بر پاخیز و مجدادا در همان راه سخت قدم بزن
همان طور که من انجام دادم...
.
.
.
بعد آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی و من را نصیحت کنی
دکتر شریعتی
+نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت12:32 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
درد را باید گفت

حرف را باید زد
درد را باید گفت
آشنایی با شور...
و جدایی با درد...
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
حرف را باید زد
درد را باید گفت
__________________________________
خدایا کمکم کن به فردا برسم...
+نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور 1390 ساعت10:15 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
;(
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ی من
__________________________________
دلم بد جور گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
+نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت09:20 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
خیالِ خوش

چه خوش خیال بودم من
چشم به راه بودم که بر می گردی
ღღღღღღღღღღღღنازنیــــــــن کاش این خیالِ خوش را از من نمی گرفتی
+نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت08:53 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
دلتنگی

آسمـــــــــــــــــان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنـــــــــــــــــــــــگ
ღღღღღღღღღღღღ
چشــــــم من چشمـــــــــــۀ زاینــــــــــدۀ اشــــــــك
گونه ام بستــــــــــــــــــر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
ღღღღღღღღღღღღ
+نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت10:55 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
...
چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
+نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت08:30 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
آرزوی آمدنت

در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی؟؟؟؟؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت
اندوه حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی!!!!!
من چه دارم كه تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم كه سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه كم داری؟ هیچ
+نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت11:10 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
بی تو
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست كه خواننده ی شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر از پژواكم در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم، در پنجه ی باد
بی سر و سامان
بی تو اشكم
دردم
آهــــــــــــــــــم
بی تو خاكستر سردم، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من، دل با شوق
نه مرا بر لب، بانگ شادی
نه خروش
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
كاستن، كاهیدن
كاهش جانم كم كم
+نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت10:53 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
پریشانم

پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی...
دکتر شریعتی
+نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت10:29 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
به یاد پدرم
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
خاطراتی كه ز تلخی رگ جان میگسلد
روزی از راه رسید
كه پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سینه تنگ
اشك در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانكاه نداشت
سینه اش سنگین بود
قوت آه نداشت
پس از آن خستگی و بیماری
دفتر عمــــــــر پدر را بستند
لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه
اثری هیچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حیرانش را
بست و دیگر نگشود
روزی از راه رسید
كه چنان روز مباد
روز ویرانگر سخت
روز طوفانی تلخ
كه به دریای وجودم همه طوفان انگیخت
زورق كوچك بشكسته ما
در دل موج خروشنده دریا افتاد
كاخ امید فرو ریخت مرا
لحظه ای می آید
لحظه ای صبر شكن
دشت تا دشت، غم و غربت و سرگردانی
كوه تا كوه پریشانی و بی سامانی
من بجز سكه اشك
چه توانم كه بپایش ریزم
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
خاطراتی كه زتلخی رگ جان میگسلد
_______________________________
پدرم روحت شـــــــــــاد
-هیجده شهریور-
+نوشته شده در جمعه 18 شهریور 1390 ساعت12:01 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمی کنه
نوشتن از نبودنت بهم کمک نمی کنه
هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمی کنه
نشوندنت تو معنی عمیق و ناب واژه ها
پیچیدنت به حرم استعاره ها بهم کمک نمی کنه
هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمی کنه
خط زدن نوشته ها
سوزوندن ترانه ها
بغض های تلخ بین روز
شب گریه های بی صدا
بهــــــــم کمک نمی کنه
هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمی کنه
اینکه به خواب من میای
عاشق خنده هات می شم
این که تو لحظه لحظه ها
جون می گیرم فدات می شم
برگشتن روزای خوب
قصــــــه بوی پیرهنت
این که چشام پس بدی
حتــــی دیگه اومدنت
بهــــــــم کمک نمی کنه
هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمی کنه
__________________________________________
دلم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی گرفته
+نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور 1390 ساعت07:21 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
ناامیدی
در مرز نگاه من
از هرســـو دیوارها
چون نومیدی بلندند
و آسمان زندانی است از بلور...
+نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور 1390 ساعت02:43 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
حس غریبی است
حس غریبی است
در خانه خود احساس غریبی و تنهایی کنی
حس غریبی است
زنده باشی و مرگ را در هر نفس حس کنی
حس غریبی است
چشم به راه باشی و بدانی آمدنی در کار نیست
+نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390 ساعت07:10 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
این روزها احســــاس خوبی ندارم
این روزهااحســــاس خوبی ندارم
تمام وجودم در حسرت مهربانی اش آه می کشد
بـــاز دلم تنگ شده
تا کجا باید توان ایستادن داشته باشم
تا کی باید تنها باشم
وقتی که نیست
خبری از آرامش نیست
خبری از خنده نیست
نمی دانم نمی داند یا تظاهر می کند
و مرا می آزارد
این که مدام می گوید صبر کن
کسی چه می داند من چه می کشــم
خیلی دوستش دارم خیـــــــــلی
وقتی در حســـرت نگاهش می سوزم
چه طور بی او بودن را تحمل کنم
چه طور صبر کنـــــــــــــــم
این روزهااحســــاس خوبی ندارم
+نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390 ساعت06:00 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
زاری خاموش

اندوه زاست زاری خاموش،
ناگفتنی است...
این همه غم،
ناشنیدنی است...
+نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت04:04 ب.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات
دوستش می دارم

دوستش می دارم
چرا كه می شناسمش،
به دوستی و یگانگی.
هنگامی كه دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهائی غم انگیزش را در می یابم.
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی
همچنان كه شادیش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئی
كه صبحگا هان
به هوای پاك
گشوده می شود،
وطراوت شمعدانی ها
در پاشویه حوض.
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی كه
به جز تفاهمی آشكار
نیست
بر چهره زندگانی من
كه بر آن
هر شیار
از اندوهی جانكاه حكایتی می كند
لبخند آمرزشی است
دیر زمانی در او نِگریستم
چندان كه،چون نظری از وی باز گرفتم
درپیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم كه
مرا دیگر از او گزیر نیست...
احمد شاملو
+نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت10:12 ق.ظ توسط
آلتین گون |
نظرات